دلنگار آبی
من ترا که تب میکنم
هذیان نمی گویم
شعر می گویم
شعری که واژه هایش را
در زلال چشمان تو پاشویه میدهم
حالا این دستمال مرطوب را از پیشانیم بردار
تا در گوشت زمزمه کنم
دلواره های سوزانم را
هیچ وقت نخواسته ام
تمام فکر و اندیشه ات تسخیر عشق من باشد
همین که سالها بعد
از کنارت بگذرم وتو فکر کنی
که این زن چقدر آشنا بود، برایم
کافیست.
حالا هم از نگاه زیبایت سهمی نمیخواهم
همین که گاهی تصویرم
در مردمک چشمانت بیافتد، برایم
کافیست.
این روزها خیلی بی خیال شده ای
دیگر نمی پرسی(چقدر دوستت دارم؟)
تمام لحظه هایت را در فکری
من دلواپس لحظه های توام
اگر بدانم مرور خوشی هایت را می کنی
که حرفی نیست ،آرام می گیرم
دوباره ترا از میان شعرهایم نبش میکنم
معجزه ی احیاء عشق را
شنیده اند دستانم
مشرق چشم تو
طلوع دیگری ست
که شبِ شعرهای مرا
سپید می کند
از پاهای من
سایه ی تو بر دیوارها اوج می گیرد
گمانم در آخرین هم آغوشیمان
سایه ات پاگیر دستانم شده
حالا مگر تو بی سایه تا کجا خواهی رفت
اصلا
خورشید راهم بنوش
و تمام چراغهای روشن این شهر را
نمیشود که نمیشود
خدا کند راه برگشت یادت مانده باشد
بیا و تفاهم نامه دلم را
با نگاهت امضا کن
من شاعر چشمهایت می شوم
تو قاری عاشقانه هایم
ملودی خوبی می شوی
وقتی شبها
با ضربه های این دل
نت به نت می نوازمت
این آهنگ را هیچگاه
به بازار نخواهم داد
وقتی در آخرین پرده ی رفتنت
بغض چشمهایم را
هنرمندانه فرو می خورم
تا زانوان خسته ام
بیهوده به لمس خاک ننشینند
دیشب که خواب بودی
دزدانه تمام مژگانت را ورق زدم، مو به مو
فهمیدم بهانه هایت از کجا آب می خورد
تمام بوسه های من
از چشم تو افتاده است
| Design By : nightSelect.com |


